۱_ یکی از مؤلفه های شاخص مدرنیسم، اومانیسم(humanism) است که دست کم دو معنای عمده دارد: یک معنای معرفت شناختی(Epistemologic) و یک معنا در مقام عمل.
2_ معنای معرفت شناختی اومانیسم این است که شناخت و آگاهی انسان از جهان خارج، نسبی و متناسب با ساختار وجودی انسان است و ذهن آدمی در برابر جهان خارج، چونان آینه نیست که واقعیت هستی را عیناً و بدون هیچ دخل و تصرفی بازتاب دهد. به عبارت دیگر، اگر موجود دیگری غیر انسان به عالم واقع بنگرد، تصویر دیگری از آن به صفحه و ساحت آگاهی اش وارد می شود.
3_ اومانیسم در مقام نیز عمل بدین معناست که هیچ موجودی ارزش، اهمیت یا شرافت وجودی اش بیش از انسان نیست تا بیرزد که انسان فدای او بشود.
توضیح اینکه انسان ماقبل مدرن، مجاز یا مکلف بوده است خود را برای سه امر فدا کند:
الف) یک دسته موجوداتی که به زعم انسان ماقبل تجدد، وجودی عینی و خارجی داشتند؛ مثل خدا یا خدایان.
ب) آرمانهای اخلاقی _ اجتماعی مثل عدالت، آزادی و ...
ج) یک سری مفاهیم که به خودی خود وجود خارجی و عینی نداشتند، اما انسان ماقبل تجدد با "مغالطه تجاهر"1، نوعی عینیت و وجود خارجی برای آنها فرض می کرد؛ مانند مکتب، مرام، دین و ...
4_ آنچه گفته شد، بدین معنا نیست که انسان مدرن و اومانیست هرگونه فداکاری را نفی می کند. فداکاری اگر به منظور کسب لذت یا کاستن از درد و رنج نوع انسان باشد، برای انسان مدرن نیز پذیرفتنی و ارزشمند است (البته برخی از اندیشمندان مدرن، همین را هم نمی پذیرند).
5_ درد و رنجهایی که آدمیان متحمل می شوند دو نوع اند: نوع اول درد و رنجهایی اند که در میان همه آدمیان مشترک اند و انسانهای متوسط، اگر بیشتر از یک حدی مبتلا به آن شوند، حیات جسمی یا روانی شان را از دست می دهند. این درد و رنجها را درد و رنجهای objective می گویند.
نوع دوم، درد و رنجهایی هستند که subjective اند؛ یعنی ممکن است برای یک فرد درد و رنج محسوب شوند و برای دیگری نه.
بنابراین فداکاریها را نیز می توان متناسب با درد و رنجها به دو نوع objective و subjective تقسیم کرد.
6_ آن دسته از گزاره هایی را که در متون دینی و کتابهای مقدس ادیان آمده است و ظاهراً آدمی را به فدا کردن جان یا مال خود در راه خداوند یا آرمان دیگری فرامی خواند، می توان به گونه ای این تفسیر و تأویل کرد که این فداکاریها بالمآل برای نوع انسان و کاهش درد و رنج او باشد.
7_ تا اینجا می توان گفت اعتقاد به ارزش ها و پاس داشت آنها منافاتی با اعتقاد به اومانیسم ندارد. یعنی انسان منطقاً می تواند هم اومانیست باشد و هم ارزش های اخلاقی را پاس دارد. اما اینکه سایر مؤلفه های مدرنیسم مزاحمتی برای ارزشها ایجاد می کنند یا خیر، پرسشی است که بعداً بدان پاسخ داده خواهد شد.

1_ در نگاه سنت گرا، برخلاف دیدگاه مدرن، گناهکار بودن یا گناهکار نبودن انسان در فرایند شناخت او از جهان مؤثر است. سنت گرایان معتقد بودند آدمی هرچه بی گناه تر باشد، بهتر می تواند جهان را بشناسد.
2_در اینکه آیا گناهکاری انسان در همه شناختهای او مؤثر است یا فقط در برخی، دو نظر وجود دارد: اولی که کمتر طرفدار دارد این است که گناه در تمامی شناختها حتی شناخت حقایق منطقی و ریاضی نیز تأثیر می گذارد. اما نظر دوم این است که گناه در شناختهایی تأثیر می گذارد که به "کانون وجودی" ما نزدیک ترند. یعنی هرچه مسئله مورد شناخت، به منافع ما ارتباط بیشتری داشته باشد، گناهکاری یا بی گناهی ما نقش بیشتری در دست یافتن به حقیقت بازی می کند.
اگر این قول را بپذیریم، چهار حوزه وجود دارد که بیشترین ارتباط را با منافع و مضار ما دارند و مهذب بودن یا نامهذب بودن آدمی بیشترین تأثیر را در شناخت حقایق این حوزه ها دارد: الاهیات، فلسفه، اخلاق و سیاست.
در این حیطه ها توجه انسان بیشتر از اینکه به خود باور معطوف شود به آثار و پیامدهای تأیید یا رد آن معطوف می گردد. از این روست که ناخودآگاه به جای استدلال، روی به دلیل تراشی می آورد.
3_ برای رهایی از تأثیر گناه (یا همان میلها و خواهشهای درونی) در فرایند شناخت، چندین راه حل پیشنهاد شده است. یک راه، همان است که در آیین هندو تعبیر شده است به "کنش بی خواهش" یا "عمل بی أمل". یعنی اینکه ما آنچه را گمان می کنیم درست است بپذیریم یا انجام دهیم اما در انتظار به دست آمدن نتیجه خاصی نباشیم. به عبارت دیگر، راه شناخت مطابق با واقع، این است که از هر خواهشی خالی شویم تا منافع و مضار وجودی ما در فرایند شناخت تأثیر نگذارند.
برخی دیگر گفته اند که نمی شود در فرایند شناخت از هر خواهشی خالی شد. باید چنین گفت که در این فرایند، ما باید یک خواهش بیشتر نداشته باشیم و آن "کشف حقیقت" است.
اگر کسی در مسیر شناخت عالم واقع، صرفاً به دنبال حقیقت محض و بدون قید و شرط باشد، به لب بی گناهی دینی دست یافته است؛ چراکه بزرگ ترین فضیلت دینی حق طلبی است.
راه سومی که پیشنهاد شده است این است که آدمی برای شناخت مطابق با واقع، خود را از هر گونه پیش فرض ارزشی و دانشی خالی کند. البته باید توجه داشت نفی پیش فرض یا پیش داوری عملاً به طور کامل امکان پذیر نیست؛ اما به عنوان "اصل راهنمای عمل"* می تواند نصب العین انسان باشد.
4_ اگر کسی یک عامل غیر معرفتی مثل گناه را در فرایند معرفت و شناخت حقایق مؤثر بداند، لاجرم راه برای ورود عوامل غیر معرفتی دیگر نیز باز می شود. مثلاً فرد دیگری نیز ممکن است مدعی شود غیر از گناه، تلقین و القا و ایدئولوژی و امید هم در این فرایند مؤثر است.
حال برای اینکه بدانیم واقعاً کدام دسته از عوامل غیر معرفتی در فرایند شناخت ما مؤثرند، چاره ای نداریم جز اینکه به نوعی "خودشناسی" _ یعنی همان زمینه ای که در جهان سنت، پرارزش بود و در جهان مدرن به حاشیه رفت _ دست بزنیم. زیرا تا هنگامی که ساز کار وجودی خودمان را نشناسیم نخواهیم دانست چه عوامل غیرمعرفتی ای در تکاپوی این ساز کار برای کسب معرفت دخیل اند.
*_ اصول راهنمای عمل، توصیه هایی هستند که کارکردشان بیشتر از اینکه تحقق برخی از اهداف باشد، قرار دادن آدمی در مسیر تحقق آنهاست. به عنوان مثال، وقتی پدری به فرزندش می گوید "سعی کن ثروتی بی نهایت کسب کنی" خود نیز می داند که این هدف عملاً تحقق ناپذیر است؛ اما قصد دارد فرزند را به پیمودن راهی تشویق کند که هیچ مرحله و منزلی از آن، پایان راه تلقی نگردد.

چنان که پیش تر اشاره شد، یکی از تأثیرات "ساینتیزم" نفی آتوریته یا "تعبدگریزی" بود. اما پرسشی که پیش می آید این است که با توجه به ناممکن بودن آموختن تمام تخصصها در دنیای جدید و اینکه انسان ناچار است در مواردی که خارج از حیطه تخصص خود اوست به متخصص رجوع کند، آیا می توان از "تعبد" گریخت؟ آیا پذیرفتن بی چون و چرای حرف متخصص "تعبد" نیست؟
پاسخ این است که به سه دلیل رجوع به متخصص تعبد نیست و موجه است: الف) ما وقتی به متخصص یک رشته رجوع می کنیم، در حقیقت به کسی رجوع می کنیم که در عرف متخصصان آن رشته، به متخصص بودن معرف و مشهور است.
حال اگر اشکال شود آگاهی یافتن به تخصص هر کدام از آن متخصصان نیز مستلزم تأیید متخصصان دیگر است و به این ترتیب "دور" پیش می آید، پاسخ می دهیم: خیر، در اینجا گرایشی "هولستیک" 1 به وجود آمده است که دور نیست و یقین آور است.
ب) ما به فردی رجوع می کنیم، چون در گذشته، هرچه بر اساس گفته او به انجام رسیده است، موفقیت آمیز و قرین کامیابی بوده است.
ج) به این دلیل به یک فرد رجوع می کنیم که از رجوعهای گذشته مان به او نتیجه مطلوبی گرفته ایم.
2_ تعبد گذشته از اینکه سه وجه پیش گفته را ندارد، یک تفاوت دیگر نیز با رجوع به متخصص دارد و آن این است که پذیرفتن تخصص یک فرد، پذیرشی استعجالی است؛ یعنی تا هنگامی است که خلافش ثابت نشده باشد. اما در تعبد، استعجال راه ندارد.
3_ تعبد چیزی مثل بیماری است. همان طور که بشر در عین بد دانستن بیماری، گاه گریزی از آن ندارد، از تعبد نیز همیشه نمی توان گریخت؛ اما باید پذیرفت که تعبد خلاف بهنجار بودن روان آدمی است.
4_ تعبد با اطاعت تفاوت دارد. جامعه بشری بدون اطاعت گروهی از گروه دیگر سامان نمی یابد. اما تفاوتی که هست در اینجاست که اطاعت مربوط به اعضای بدن است و تعبد مربوط به ساحت ذهن و روان.
5_ پیامد دیگر "برابری گرایی" که خود ناشی از "ساینتیزم" بود، گرایش به این مسئله است که همچنان که در علوم تجربی، ملاک پذیرش یا رد نظریه ها، عوامل objective است نه 2subjective، در دیگر علوم و معارف نیز می شود چنین ملاکی را مبنا قرار داد. البته این رأی اینک دیگر مثل سابق قابل دفاع نیست.
1_ دیدگاه قدما این بود که مجموعه معلومات انسان ساختمانی مخروطی یا هرمی دارد که در قاعده آن، n قضیه بدیهی و شک ناپذیر وجود دارد. اما دیدگاه هولستیک که در قرن بیستم رواج پیدا کرد و به دست کسانی چون کواین، سلارز و دانال دیویدسون تحکیم یافت، بر این باور است که انسان حتی یک گزاره تشکیک ناپذیر ندارد؛ اما هر گزاره تشکیک پذیری وقتی از سوی گزاره های دیگری که آنها نیز به خودی خود تشکیک پذیرند پشتیبانی می شود، ما در آن گزاره نخستین "به طور معقولی" نمی توانیم شک کنیم. مکانیسم این مسئله دقیقاً مشابه جدول کلمات متقاطع است که به هنگام حل آن، هرچند ممکن است تک تک پاسخها یقینی نباشد، وقتی حل شد می توان به درستی تک تک پاسخها یقین کرد.
2_ عوامل objective یعنی عواملی که کاملاً منطقی، عینی، و سنجش پذیرند؛ بر خلاف عوامل subjective که ناشی از گرایشها و نگرشهای غیر معرفتی و آزمون ناپذیرند. به عنوان مثال، اگر کسی گناهکار بودن یا عشق و نفرت به کسی یا چیزی را در پذیرش معرفتی یک گزاره دخیل بداند، به تأثیر عوامل subjective باور دارد و اگر پذیرش یا رد نظریه ای را صرفاً به قوت یا ضعف ادله منطقی و معرفتی آن نسبت دهد، معتقد به عوامل objective شده است.

۱ـ انسان مدرن بعد از توفيقهايي كه با بهرهگيري از علوم تجربي به دست آورد، با گذري روانشناختي۱، علوم تجربي را الگوي خودش كرد؛ يعني در پي اين اندشه شد كه هم به لحاظ محدوديتهاي علوم تجربي، هم به لحاظ روشهاي متداول و متعارف در اين علوم، و هم به لحاظ روشهاي آزمون ادعاهاي علوم تجربي، علوم ديگر نيز مانند علوم تجربي شود. اين گرايش انسان مدرن را "ساينتيزم" يا "علمزدگي" ميگويند.
۲ـ اثر اول علمزدگي، "انديشه پيشرفت" است. از ورود لغت "پيشرفت" به زبان فارسي، بيش از ۷۰ سال نميگذرد. در غرب نيز تا قبل از 300 سال پيش، هيچ انساني قايل به پيشرفت نبوده است. لغت "پراگس"(به معناي پيشرفت) در اواسط قرن 18 وارد زبان انگليسي شد.
3_ كساني كه قايل به پيشرفت (پراگسيست) هستند، تا كنون شش وجه را در توصيف پيشرفت بشر در قرون جديد برشمردهاند: 1_ پيشرفت علوم تجربي؛ 2_ پيشرفت در فنآوري و صنعت(اين پيشرفت هنگامي پديد ميآيد كه آدمي گذشته از دارا بودن دانش، انديشه تغيير نيز داشته باشد)؛ 3_ پيشرفت در رفاهيات ( خوردن، آشاميدن، خواب، استراحت، پوشاك، مسكن، غريزه جنسي و تفرج)؛ 4_ پيشرفت در آرمانهاي اجتماعي(امنيت، عدالت، آزادي و برابري)؛ 5_ پيشرفت در آرمانهاي اخلاقي ( امانتداري، راستگويي و ...)؛ 6_ پيشرفت در ظرفيتهاي رواني انسان(يادگيري، احساسات، عواطف و ...)
4_ انديشه پيشرفت هم گذري روانشناختي است و هم انديشهاي است هرمي؛ يعني از وجه اول، هرچه به طرف وجه ميآييم، تعداد معتقدان به پيشرفت بشر كمتر ميشود.
5_ دومين اثر علمزدگي، قايل شدن به نوعي برابريگرايي بود. اين انديشه از آنجا نشأت گرفت كه در علم تجربي هيچ آتوريتهاي وجود ندارد و انسان مدرن با الگو قرار دادن آن، به دنبال اين شد كه آتوريته را در عرصههاي ديگر نيز نفي كند.
1_ گذر روانشناختي كه در برابر گذر منطقي به كار ميرود، بدين معناست كه فردي يك گزاره را نه صرفاً بر اساس دلايل منطقي، بلكه بر اثر گرايشها و شهودات عاطفي و رواني بپذيرد. مانند اينكه ما در مورد دوستمان كه در 25 سال گذشته حتي يك دروغ به ما نگفته، حكم قطعي كنيم كه فردا نيز به ما دروغ نخواهد گفت.

۲ـ زبان حال همه انسانها در طول تاريخ در باره هستي اين بوده است كه: " آنچه ميبينم نميخواهم و آنچه ميخواهم نميبينم."
۳ـ آنچه جهان سنت براي حل مشكل فوق پيشنهاد ميكرد، تغيير دادن درون آدمي است تا او در نتيجه اين تغيير، به رضايت باطن برسد. اما آنچه جهان مدرن پيشنهاد ميكند تغيير دادن بيرون است.
۴ـ مخ جهانبيني مدرن و ريشه مؤلفههاي مدرنيزم همين است كه در اين جهانبيني، انسان در پي اين است كه بيرون را با خود موافق كند نه خود را با بيرون.
۵ـ از ميان علوم، تنها علمي كه با كار تغيير جهان ميآيد، علم تجربي است. از همين روست كه در دنياي مدرن علوم تجربي از چنان جايگاه منحصر به فردي برخوردارند.







