جلسه دوم
1_ متجدد يا مدرن، در حقيقت، وصف "فرد" انساني است كه تقريباً از پانصد سال پيش در اروپاي غربي و بعداً در آمريكاي شمالي ظهور كرد. بنابراين هر وقت جامعهاي را، يا تمدني را، يا دوره تاريخياي را متجدد بنامند، اين نامگذاريها به اعتبار افرادي است كه اين جامعه را ميسازند.
2_ انسان متجدد ده ويژگي زير را دارد كه چهار ويژگي اول مهمتر و شش ويژگي ديگر، كم اهميتترند:
1) التفات و توجه انحصاري به علم تجربي (science)، با اين توضيح كه روانشناسي، جامعهشناسي و اقتصاد نيز زيرمجموعه همين علماند؛ يعني مجموعه دانشهايي كه روش آنها شامل مشاهده، آزمايش، نظريهپردازي و آزمون نظريهها باشد.
علوم تجربي 1) قدرت تبيين پديدههاي بالفعل مشهود، 2) قدرت پيشبيني پديدههاي بالفعل نامشهود، 3) قدرت طراحي و برنامهريزي، و 4) قدرت ضبط و مهار و ايجاد تغييرات مطلوب در جهان خارج را ميدهد.
2) رشد علوم عملي (تكنولوژي) كه نتيجه ويژگي نخست بود؛
3) پيدايش و رشد صنعت كه تجسم مادي علوم عملي بود؛
پديد آمدن صنعت سه شرط دارد: الف) برخورداري انسان از علوم تجربي، ب) برخورداري از علوم عملي و ج) قصد تغيير جهان.
4) ارتقاي سطح زندگي؛
5) گرايش به اقتصاد سرمايهداري و بازار آزاد؛
6) گرايش به سكولاريسم؛
7) گرايش به اومانيسم (Humanism )؛ يعني اعتقاد به اين كه هر چيز به نحوي در خدمت انسان است.
8) گرايش به فردگرايي؛ چراكه اومانيسم هم با فردگرايي (Individualism) سازگار است، هم با جمعگرايي (Collectivism). ولي انسان جديد غربي نه فقط انسانگرا كه فردگراست؛ به عبارت ديگر، از نظر او، واحد صاحب حق، جامعه انساني نيست؛ بلكه فرد انساني است، كه مهمترين حق او آزادي است. اما اين حق نامحدود نيست و حد و مرزي دارد كه همان آزادي ديگران است.
گرايش بشر جديد به قراردادگرايي (Conventionalism) از همين روست كه ملاك تجاوز يا عدم تجاوز به آزادي ديگران را از طريق قرارداد اجتماعي تعيين كند.
9) عقلگرايي و يا به تعبير دقيقتر، استدلالگرايي (Rationalism)؛ يعني اقوال و نظريهها را تنها و تنها به اعتبار دلايل منطقي پذيرفتن، نه به اعتبار اينكه گفته اين يا آن شخصيت است.
10) اعتقاد به دموكراسي و در واقع، دموكراسي ليبرال. دموكرات بودن انسان جديد مربوط به نحوه به قدرت رسيدن افراد است و ليبرال بودنش در نحوه اعمال قدرت آن افرادي است كه به قدرت رسيدهاند.
3_ دو نكته را درباره ده ويژگي فوق بايد يادآوري كرد: اول اينكه آن چيزي كه انسان متجدد را متجدد و متمايز از انسانهاي قبل كرده است، جمع اين ويژگيهاست؛ وگرنه اين ويژگيها به صورت پراكنده در اين و آن ممكن است وجود داشته باشد. و دوم اينكه انسان متجدد "تيپ ايدئال" است و چهبسا هيچ كس پيدا نشود كه تمام آنها را به صورت كامل داشته باشد. اما همين قدر ميتوان گفت كه جامعهاي رو به تجدد دارد كه اكثريت افراد آن در مسير كسب چنين ويژگيهايي هستند.
4_ به نظر من، نخستين جايي كه تجددگرايي خودش را واضح نشان داد، آثار "اراس مس نتردامي" و "من تين" متفكر معروف فرانسوي است.

جزوهاي دارم مربوط به درسگفتارهايي از استاد مصطفي ملكيان درباره "سنت گرايي، تجدد گرايي، پسا تجدد گرايي" كه چند روزي است مشغول مطالعه آنام. اين سلسله درسگفتارها به دعوت انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه شريف و در فاصله بهمن سال 78 تا اسفند سال 79 ايراد شده است.
از آنجا كه احتمال ميدهم به دليل تيراژ بسيار اندك اين جزوه، خيلي از علاقهمندان به استاد، به آن دسترسي نداشته باشند، تصميم گرفتم خلاصه هر درسگفتار را (كه در مجموع، 12 قسمت ميشود) در وبلاگ قرار دهم. اميدوارم اين تلخيص به محتواي وزين درسهاي استاد آسيبي نرساند و از نويسندگان گرامي وبلاگ معنويت و عقلانيت ميخواهم اين جزوه را به دست آورده و به صورت كامل در وبلاگ قرار دهند.
جلسه اول
1_ نبايد سنت (tradition) را با سنتگرايي (traditionalism)، تجدد يا مدرنيته (modernity) را با تجددگرايي يا مدرنيسم ( modernism) و پساتجدد يا پست مدرنيته (postmodernity) را با پساتجددگرايي يا پست مدرنيسم (postmodernism) به يك معنا به كار برد. ما در اين سلسله جلسات، درباره سنتگرايي، تجددگرايي، و پساتجددگرايي سخن خواهيم گفت نه سنت، مدرنيته و پست مدرنيته.
2_ هر يك از سه مسلك فكري را از چهار حيث بايد با هم مقايسه بكنيم: 1) از حيث معرفتشناسي؛ 2) از حيث انسانشناسي؛ 3) از حيث هستيشناسي؛ 4) از حيث وظيفهشناسي.
3_ تفاوت عمده اين سه جريان، موضع هركدام از آنها در برابر عقل است؛ البته عقل به معناي "Reason" نه "Intelect". عقلانيت به معناي اول يعني اينكه شخص مواد خام معرفتي خود را صرفاً از راه مشاهده، آزمايش، و تجربه دريافت كند و با استفاده از قواعد منطق صورت ( كه البته منحصر در منطق صورت ارسطو نيست ) پردازش كند و به نتايج جديدي برسد.
4_ سنتگرايي يعني اعتقاد به اينكه عقل بدين معنا تنها بخش كوچكي از هستي را به ما ميشناساند و ما براي شناختن بخش بزرگتر و مهمتر هستي، بايد به سنت ( كتاب مقدس ) رجوع كنيم. گذشته از اين در سنتگرايي حدود و ثغور بهرهگيري از عقل را نيز بايد از سنت بپرسيم.
5_ مدرنيسم يعني اينكه تنها را شناخت هستي عقل است. ماييم و علوم تجربي و منطق صورت.
6_ پست مدرنيسم يعني اعتقاد به اينكه نه عقل، و نه سنت تصويري واقعنما از جهان هستي در اختيار ما نميگذارند و ما غير از همين تصاوير مات، مبهم و احياناً كج و معوج، هيچ چيز ديگري از جهان خارج در اختيار نداريم.
7_ فيلسوفان و انديشمنداني كه آگاهانه يا ناخودآگاه سبب شكلگيري انديشه پساتجددگرايي شدند، همراه با نظريات محوريشان در اين زمينه، از قرار زيرند:
1) ديويد هيوم: اين سودا كه عقل آدمي احساسات و عواطف او را تحت سيطره و كنترل خود درآورد، نه ممكن است و نه مفيد.
2) ايمانوئل كانت: عفل بشر به جاي اينكه آينه باشد، عينك است. ما نميتوانيم حكم كنيم كه جهان هستي همان است كه عقل بشر به انسان نشان ميدهد. ممكن است همان باشد و ممكن است نباشد.
3) كارل ماركس: آنچه انسانها حقيقت ميپندارند باور كاذب و غير مطابق با واقعي است كه تحت تآثير منافع طبقاتي به آنها القا شده است.
4) زيگموند فرويد: آنچه آدميان حقيقت ميپندارند و براي آن دليل ميآورند، در واقع، بازتابي از گرايشهاي روان ناخودآگاه آنان است و نسبت مستقيمي با دنياي واقع ندارد. تمام دليلهاي آدمي نيز چيزي جز "دليلتراشي" نيست.
5) فريدريش نيچه: خواست اوليه انسان كسب قدرت است و تمام گزارشهايي از جهان واقع كه آدمي آنها را حقيقت ميپندارد، صرفاً گزارشهايي است كه به او قدرت ميبخشند، نه گزارشهايي كه مطابق با واقعاند.
در ميان انديشمندان ردههاي دوم و سوم، فوكو و ويليام جيمز نيز هر كدام از وجهي، اين نااعمادي به عقل را ترويج كردند.
8_ نخستين كسي كه اصطلاح "پستمدرنيزم" را جعل كرد، دانيل متفكر معروف انگليسي بود.
9_ بسياري از انسانها دچار عقايدي پارادوكسيكال هستند؛ يعني هم به جنبههايي از سنتگرايي، هم به جنبههايي از تجددگرايي و هم به جنبههايي از پساتجددگرايي باور دارند. اما بايد دانست اولين گناه فكري آدم تناقضانديشي است.







