تبليغاتX
شهر خرد
شرح ، تقریر و نقد آرای روشنفکران دینی

نقش مراد «مؤلف» (speaker) در تفسير متن (text) اساسي‌ترين (و يا دست‌كم يكي از اساسي‌ترين) مسايل مورد تأمل در دانش هرمنوتيك (Hermeneutics) است. داوري و تعيين تكليف در اين مسئله، به ويژه هنگامي چالش‌برانگيزتر مي‌شود كه متن مورد مطالعه، متني ديني يا حقوقي باشد. پرسشي كه در اينجا رخ مي‌نمايد اين است كه آيا در تفسير يا تطبيق احكام مذهبي يا مواد قانوني بايد مراد مؤلف را نيز در نظر داشت يا خير. حساسيت اين پرسش در باب متون ديني بسيار بيشتر از متون حقوقي است؛ چرا كه اين متون با باورهاي ايماني آدميان سر و كار دارند و هرگونه رويكرد درباره تفسير اين متون، نظام معرفت ديني را تحت‌الشعاع قرار خواهد داد.
در ميان دانشمندان علم هرمنوتيك، دو نوع تلقي از نقش پديد آورنده و مؤلف در تفسير متن وجود دارد:
1_ گروهي بر اين باورند كه هدف تفسير، چيزي جز بازتوليد (reproduction) يا بازسازي (reconstruction) دنياي ذهني مؤلف نيست و مفسر بايد فرايند تفسير را به سوي ذهنيت يا «افق معنايي» مؤلف سوق دهد و با همدلي (Empathisting) با او، معناي متن را دريابد. در اين تلقي، معناي متن، جدا از مؤلف، حيات مستقل ندارد و معناي مستقل از مؤلف، خود بي‌معناست. به عبارت ديگر، اين گروه از انديشمندان معتقدند ما زماني مي‌توانيم بگوييم متني را «فهميده‌ايم» كه مراد و منظور مؤلف و آفريننده متن را فهميده باشيم.
شلاير ماخر، ديلتاي، و در اين اواخر، اميليوبتي و اريك هرش از سرآمدان اين نحله‌اند. به باور آنان، تمايلات، پيش‌فرض‌ها، پيش‌دانسته‌ها يا پرسش‌هاي مفسر، هرچند ممكن است افق‌هاي نوي را در فهم عميق‌تر يا همه‌جانبه‌تر متن بگشايد، هرگز «معناي لفظي» و ثابت متن را، كه همان مراد مؤلف است، تغيير نمي‌دهند. از نظر آنان، هر نوع برداشت از متن كه خلاف قصد و منظور مؤلف باشد غيرمجاز و نامشروع است.
2_ گروهي ديگر از انديشمندان علم هرمنوتيك، كه مارتين هايدگر و هانس گادامر به صدرشان نشسته‌اند، با كنار گذاشتن مؤلف از فرايند تفسير، معناي متن را برساخته امتزاج و تركيب دنياي متن با دنياي مفسر مي‌دانند. به باور آنان، متن پس از زاييده شدن از ذهن مؤلف، حيات مستقل خويش را آغاز مي‌كند و پيوند معنايي خود را با مؤلف، به كلي مي‌گسلد. در اين تلقي، آنچه به فهم درمي‌آيد، مراد مؤلف نيست؛ بلكه معنايي است كه از امتزاج «افق معنايي متن» و «افق معنايي مفسر» زاده شده است.
مفسر با انبوهي از «پيش‌دانسته‌ها» (preunderstanding)، «پيش‌داوري‌ها» (Prejudice)، «پيش‌فرض‌ها»، پرسش‌ها، نيازها و تمايلات وجودي خود به سوي متن مي‌رود و آنچه از متن مي‌فهمد، متناسب با آن داشته‌هاي پيشيني است. در حقيقت، فهم حاصل «گفت‌وگو»ي مفسر با متن است. پاسخ متن متناسب با پرسش مفسر و دنياي ذهني اوست، نه فراتر از آن. مفسر از اين «پيش‌داشت‌ها» (forhaving) كه «موقعيت هرمنوتيكي» او را تشكيل مي‌دهند، راه گريزي ندارد. مواجهه با متن، با ذهني خالي و عاري از پيش‌فرض و پيش‌دانسته، افسانه‌اي بيش نيست. به تعداد مفسران، «قرائت» از متن وجود دارد و هيچ مفسري نمي‌تواند مدعي قرائت صحيح‌تر از متن باشد. اساساً قرائت صحيح و قرائت غلط در اين تلقي جايي ندارد و آنچه هويداست «تفاوت» قرائت‌هاست. از ديد انديشمندان اين نحله، متن هيچ معناي ثابت و تحول ناپذيري ندارد و با تحول و تغيير زمان، معناي متن نيز دستخوش دگرگوني مي‌شود. بنابراين ما در اين تلقي با پلوراسيمي در عرصه فهم روبه‌رو هستيم كه فروكاستني و زدودني نيست.
براي اينكه پي‌آمدهاي سترگ هر يك از اين دو رويكرد را در تفسير و فهم متون ديني دريابيم، كافي است به ياد آوريم آن كه در اين حوزه، آن كه نقش «مؤلف» را بازي مي‌كند خداوند، پيامبران و پيشوايان ديني‌اند. يعني هر رويكردي را كه در باب تأثير مراد مؤلف در تفسير متن برگزينيم، لاجرم بايد اين سه گروه را نيز شامل شود. اينجاست كه مؤمنانه زيستن و دغدغه اوامر و نواهي خداوندي را داشتن، با پذيرش رويكرد دوم، كه همان «هرمنوتيك فلسفي» است، سخت به تعارض مي‌افتد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 6:13  توسط مسعود رهبری  |