چندين سال است كه ذهنم با مسأله پلوراليسم ديني درگير است. كتابها و مقالات متعددي درباره آن خواندهام و هنوز هم موضع روشن و قاطعي در قبال آن ندارم. پارهاي مباني و وجوه اين نظريه را قبول دارم و براي پذيرش پارههاي ديگر، هنوز در ترديد به سر ميبرم. پيش از اين نوشتم كه پلوراليسم يا تكثرگرايي ديني يكي از سه پاسخي است كه به پرسش از راز تنوع و تعدد اديان داده شده است. پاسخهاي ديگر انحصارگرايي و شمولگرايي بودند كه در يادداشتهاي قبلي، تاحدي آنها را واشكافتم.
من تلاش خواهم كرد در چندين يادداشت ديگر، ابتدا تبيين و تقریري ساده را در حد وسعم از نظريه پلوراليسم ديني ارائه دهم، سپس نقدهايي را كه ديگران بر آن وارد كردهاند بررسي كنم و در نهايت، ابهامها و پرسشهاي خودم را نيز مطرح نمايم.
كتابها و مقالاتي كه من در اين مورد خواندهام، همه به زبان فارسي يا ترجمه شده به فارسي بودهاند و به علت عدم احاطه بر زبان انگليسي، از مطالعه متون اصلي محروم ماندهام. بنابراين چهبسا نظريه پلوراليسم ديني وجوه و يا نقدهاي ديگري نيز داشته باشد كه از آن غافل ماندهام. اميد دارم خوانندگان اين وبلاگ با تذكر نكات مغفول مانده، بر دانايي راقم اين سطور بيافزايند.
به پندار من، پلوراليسم ديني با مجموعهاي از مفاهيم مرتبط است كه تبيين صحيح اين نظريه در گرو فهم معناي آن مفاهيم، كشف ارتباط آنها با تكثرگرايي ديني، و اتخاذ موضع روشن كلامي_ فلسفي در قبال آنهاست. تا زماني كه اين كار صورت نگرفته است، حتي كلمهاي سخن گفتن در پذيرش يا نقد پلوراليسم ديني، كاري به غايت غيرعلمي و عبث خواهد بود. آن مفاهيم را كه در حقيقت ستون فقرات اين نظريه را تشكيل ميدهند و كليدواژههاي بحث از پلوراليسم دينياند، ميتوان چنين استقرا كرد: تجربه ديني (Religious Experience )، حقيقت(Truth)، هدايت (Guaidance)، نجات Redemption))، زبان دين(Religious Language)، اخلاق(Ethics)، و تكافؤ ادله(parity of reasoning).
پذيرش يا رد نظريه پلوراليسم ديني به نوع تعريف و برداشت ما از مفاهيم فوق بستگي دارد. اگر تجربه ديني را تجربهاي واقع نما و بازتاباننده حقيقت غايي بدانيم كه بازتابانندگي را دست كم در برخي موارد، آيينهوار و بدون خطا انجام ميدهد؛ اگر حقيقت را مطابقت با امر واقع تعريف كنيم كه شرط دست يافتن به آن تنها دقت و به كاربردن صحيح فنون منطق است؛ اگر تلقيمان از هدايت الهي حداقلي و به گونهاي باشد كه با ضلالت اكثريت آدميان سازگار افتد؛ اگر نجات را در گرو صدق و مطابق با واقع بودن اعتقادات ديني بدانيم؛ اگر زبان دين را روشن، صريح و فاقد ابهام ذاتي دانسته، آن را آگاهي بخش، واقعنما، و غيرتمثيلي بپنداريم؛ اگر تباين و تعارضي نازدودني در ارزشها و حسنهاي اخلاقي نيابيم و معتقد باشيم جمع تمامي آنها در يك فرد در زمان واحد ناممكن نيست؛ و اگر در آوردگاه تنازع و جدال كلامي پيروان اديان، به تكافؤ ادله و يكساني قوت دلايل آنها تن ندهيم و معتقد باشيم گردن ننهادن ديگران به آموزههايي كه ما حقشان ميپنداريم نتيجه عدم دقت، كجفهمي، لجاج، يا توطئه آنهاست؛ و ...، هرگز نميتوانيم جامه پلوراليسم به تن كنيم و ادعاي پذيرش تكثرگرايي ديني را داشته باشيم.
قائلان به كثرتگرايي ديني به طور خلاصه:
1) تجربه ديني را امري شخصي و آميخته با ذهنيت و شخصيت تجربه كننده مي دانند و معتقدند اين آميختگي، آنگاه كه وارد عرصه زبان ميگردد و تجربه در قالب كلمات تعبير ميشود دوچندان ميگردد.
2) حقيقت را " پلورالي" و به صورت "حق براي ..." مي فهمند و معتقند در عرصه دينورزي ممكن است آموزهاي ديني براي يك فرد حق و براي فرد ديگري ناحق باشد.
3) از هدايت الهي فهمي حداكثري دارند و غالب آدميان را به رغم تفاوت اعتقادات دينيشان مشمول اين هدايت ميپندارند.
4) نجات را در گرو صدق گزارههاي ديني نميپندارند و معتقدند تلازمي ميان نجات و مطابق با واقع بودن اعتقادات ديني وجود ندارد.
5) زبان دين را زباني سمبليك، اشاري(indexical)، و ذاتاً مبهم و پيچيده ميدانند كه بيشتر از آنكه از" آنچه هست" حكايت كند، از "آنچه به من نمودار شده است" حكايت ميكند.
6) ارزشهاي اخلاقي را داراي تباين و تعارضي نازدودني ميپندارند كه التزام به همه آنها در زمان و مكان واحد ميسر نيست.
7) در عرصه جدال كلامي پيروان اديان، قائل به تكافؤ ادله اند و معتقدند هيچ كدام از آنان توان از ميدان به در كردن ديگران را از طريق استدلال ندارند و گويا دلايل هيچ طرفي به دلايل طرف ديگر نميچربد.
8) براي متن ديني معناي واحدي قائل نيستند و مراد متكلم را منحصراً در يك معنا نميدانند.
در يادداشتهاي آينده، هركدام از مفاهيم پيشگفته را به قدر وسعم خواهم شكافت و نسبت آنها را با پلوراليسم ديني برخواهم رسيد.
اين يادداشت را با اين نكته مهم پايان ميبرم كه در بحث از پلوراليسم ديني بايد انگيزه را از انگيخته تفكيك نماييم. هرچند منازعات و درگيريهاي ديرينه و گاه خونين پيروان اديان عاملي در پيدايش و نضج پلوراليسم بوده است، دلايل اين نظريه مستقل از آن زمينههاست. به عبارت ديگر، پرسش مبنايي پلوراليسم اين نيست كه پيروان هر ديني با پيروان ديگر اديان چگونه "رفتار" كنند، بلكه پرسش اين است كه "علت تنوع و تكثر" اديان چيست و چرا به رغم اين همه جدالهاي پيروان اديان و تلاش آنها در اثبات اعتقادات ديني و رد اعتقادات ديگران، هنوز سنتهاي ديني متعدد حيات خود را با قوت ادامه ميدهند و هيچ كدام چنان از قابليت دفاع تهي نشده است كه صحنه را به نفع رقيب خالي كند. اگر پرسش نخست مد نظر باشد، پاسخ لزوماً پلوراليسم ديني نيست. ممكن است شخصي انحصارگرا يا شمولگرا باشد، اما تساهل، تسامح و همزيستي مسالمتآميز با پيروان ديگر اديان را نافي اعتقادات ديني خود نپندارد. به تعبير ديگر، انحصارگرايي يا شمولگرايي ديني لزوماً نارواداري و خشونت مذهبي را نتيجه نميدهد. اما اگر پرسش دوم مد نظر باشد، پاسخ داراي محتوايي معرفتشناختي خواهد بود و يكي از پاسخهاي جدي و قابل دفاع، پلوراليسم ديني است.

«... ديشب وقتي داشتم مي رفتم طرف خونه، توي عباس آباد، زني گفت الهيه و زدم روي ترمز. انگار كسي به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توي بلوار ميرداماد حرفي نزد. اون جا بود كه گفت مرده شو همه ي دنيا و آدم هاي كثافتش رو ببره. گفت كه دلش مي خواد كه يك مرد پيدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش كنه. من چيزي نگفتم. تعجب هم نكردم چون از اين جور مسافرها زياد ديده بودم. توي بزرگراه مدرس كه پيچيدم گفت دو سال پيش شوهرش به او گفته مي خواد بره سفر و معلوم نيست كي برمي گرده. گفت شوهره يك لات بي سر و پا بوده و الان دو ساله كه او و سه تا بچه اش رو توي اين جهنم بي در و پيكر رها كرده. گفت مطمئنه كه ديگه اون عوضي بر نمي گرده. به ش گفتم اگه اين حرف ها رو براي اين ميزنه كه كرايه نده من كرايه اي نمي خوام. گفتم ش من دارم مي رم خونه و براي رضاي خداوند حاضرم او رو هر جا كه بخواد برسونم. گمونم مي خواستم كار خوبي كرده باشم. ... پرسيد:« گفتي واسه چي اين كار رو ميكني؟ » گفتم:« براي رضاي خداوند.» بعد يكهو ريسه رفت. آن قدر بلند خنديد كه پيشونيش خورد به داشبورد ماشين. گفتمش فكر نمي كنم حرف خنده داري زده باشم. گفت اتفاقاً خيلي هم خنده دار بود. واقعاً كه خنده دار بود. گفت چه طوره به اون خداوندت بگي از توي آسمونش چند تا اسكناس سبز واسه ي اين بي چاره بفرسته پائين. اين رو كه گفت دوباره خنده ش گرفت. بعد جدي شد و گفت:« مشكل من و سه تا توله م با بخشش صنار كرايه حل نمي شه جوون.» بعد چادرش رو روي شانه ش انداخت و گفت:« نمي خواي امشب خوش باشي؟ اين طوري بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گيرم مي آد. گمونم اين طوري هم خداوند تو هم راضي راضي باشه. قبوله؟» توي يك فرعي پيچيدم و گفتم تو تا حالا چيزي درباره خداوند شنيده اي؟ آينه ي كوچكي از توي كيف ش بيرون آورد و خودش رو توش برانداز كرد و گفت:« يه چيزايي شنيده م اما چيز زيادي نديده م، اما اون نسناس گمون م هيچي نشنيده باشه. منظورم شوهرمه. خيلي ها رو مي شناسم كه هيچي از خداوند نشنيده ند. گمونم خداوند هم چيز زيادي از من نشنيده.» بعد شيشه ماشين رو پايين آورد و گفت:« اگه شنيده بود كه لابد من رو زير دست و پاي اون بي صفت رها نمي كرد. اگه شنيده بود كه واسه يه لقمه نون مجبور نبودم هر شب يه جا باشم.» بعد بغضش گرفت. گفت:« اگه شنيده بود كه مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم كه دارم مي رم خريد.» كنار خيابون نگه داشتم و توي جيب هام رو گشتم و هر چه تا اون وقت كار كرده بودم گذاشتم توي دستش. حتي پول خرد ها رو هم گذاشتم توي دستش. گفتم خيال كن خداوند من اينها رو انداخته پايين. مثل كسي كه جن ديده باشه چند لحظه به من نگاه كرد و بعد پولها رو قاپيد. از ماشين پياده شد و زل زد تو چشام. اشك تو چشماش جمع شده بود. قبل از اين كه در رو ببنده گفت:« از طرف من روي ماه خداوند را ببوس!» چند خيابان كه رفتم حس كردم حالم هيچ خوب نيست. ربطي به قضيه اون زنه نداشت. حس كردم همين نزديكيها كسي مي خواد بميره و داره از من كمك مي خواد. معلومه كه كسي نمي خواست بميره. اما من به طرز بدي اين حس رو داشتم. حتي بعضي وقتها صدايي هم مي شنيدم. انگار از ته چاه. انگار از جايي تاريك. صدا مثل وز وز مگس يا ناله جيرجيرك بود. بعد كه صدا كلافه ام كرد ماشين رو كنار خيابون پارك كردم و پياده شدم. خيابون زياد روشن نبود. صدا انگار از گوشه پياده رو مي آمد. رفتم كنار پياده رو گوش هام رو تيز كردم. كنار ديوار قدم زدم و مثل كسي كه پولش رو گم كرده باشه زل زدم به زمين. كمي جلوتر حفره كوچكي رو توي ديوار پيدا كردم. انگار صدا از توي حفره بود. روي زانو خم شدم و توي حفره رو نگاه كردم. سوسكي رو ديدم كه به پشت افتاده بود و هر چه دست و پا مي زد نمي تونست برگرده. تكه اي غذا توي دهنش بود و اون رو رها نمي كرد. دستم رو بردم توي حفره و سوسك رو روي پاهاش برگردوندم. سوسك از توي حفره بيرون اومد و يكراست رفت به سمت سوراخي كه كمي اون طرف تر بود. جايي كه چند تا سوسك كوچيك، كنار سوراخ، انگار منتظر مادرشون وايساده بودند.»
آنچه خوانديد، قسمتي از رمان خواندني و شيريني است به نام « روي ماه خداوند را ببوس» . نويسنده اين رمان، مصطفي مستور، دانسته يا ندانسته انديشه ايمان گرايي ( Fideism ) را در رمانش به تصوير كشيده و الحق كه از عهده اش خوب برآمده است. يكي از بزرگترين تبيين كنندگان ايمان گرايي كيير كه گور، پدر اگزيستانسياليسم است. او به اثبات عقلاني گزاره هاي ديني اعتقادي ندارد و اساساً اثبات عقلاني را نافي ايمان تلقي مي كند. چراكه ماهيت ايمان شامل نوعي خطركردن و پرش و جست ايماني و به اصطلاح دل به دريا زدن است. در اين باره اگر عمري باشد، بعداً خواهم نوشت. فعلاً غرضم معرفي اين رمان خواندني و شورانگيز است. شخصيت اول اين رمان دانشجويي است كه تز دكترايش را مي نويسد. او نامزدي دارد به نام سايه كه او هم مشغول نوشتن پايان نامه فوق ليسانسش در رشته معارف اسلامي با عنوان « مكالمات موسي با خداوند » است. اين دانشجو دغدغه و ترديدي ذهن آزار دارد كه در هر حادثه اي كه پيش مي آيد، با آن دست به گريبان است. ترديدي كه شايد بسياري از ما هم تجربه كرده ايم: « آيا خداوندي هست؟ »
اين رمان را نشر مركز در 113 صفحه چاپ كرده و قيمت روي جلدش هزار و صد تومان است. قسمت ديگري از اين رمان را بخوانيد:
«... حالا به گريه مي افتد. ساكت ايستاده ام و دلم مي خواهد هر چه توي دلش جمع شده بريزد بيرون. مي گويد:« خودت گفتي يك شب خواب ديدي تو و مونس رفته ايد توي دشت و اون جا صداي خدا رو شنيده ايد كه گفته بود داريد دنبال چي مي گرديد؟ و تو گفته بودي دنبال تو، داريم دنبال تو مي گرديم. بعد اون صدا گفته بود براي پيدا كردن من كه نمي خواد اين همه راه بياييد توي دشت و بيابان. گفته بود من توي سفره خالي شما هستم. توي چروك هاي عزيز. توي سفره هاي مادربزرگ. توي شيارهاي پيشوني پدربزرگ. توي ناله هاي زني كه دارد وضع حمل مي كند. توي پينه هاي دست آدمهاي بدبخت و فقير. توي آرزوهاي دخترهاي فقير دم بخت كه دوست دارند كسي با اسب سفيد بال دار بياد و اونها رو از نكبت فقري كه توش گير كرده اند نجات بده. توي عينك ته استكاني چشمهاي پدران نااميدي كه با جيب خالي، بچه مريضشون رو از اين دكتر به اون دكتر مي برند. توي دل دو تا پسربچه دبستاني كه سر يك مدادپاك كن توي خيابان با هم دعواشون مي گيره. توي دل مردي كه شب با جيب خالي بايد بره خونه اما از زن و بچه هاش خجالت مي كشه. توي دل زن اون تعميركاري كه دوست داره شبها كه شوهرش از كار برمي گرده خونه، دستهاش از كار و روغن و گريس سياه باشه كه يعني اون روز كاري بوده و شوهرش پولي درآورده و به همين خاطر اول به دستهاي شوهرش نگاه مي كنه ببينه سياهند يا نه. ... توي فكرهاي اون فيلسوف بي چاره كه مي خواد من رو ثابت كنه اما نمي تونه. توي چشمهاي سرخ شده كسي كه به ناحق سيلي خورده اما خجالت مي كشه گريه كنه. ... توي خدايا چه كنم ها؟ توي خوشحالي شب عيد بچه ها. توي شادي عروس ها. توي غم تمام نشدني زنهاي بيوه... توي...»

پاپ ژان پل دوم در اولین مکتوب کلیسایی خود می گوید:" هر انسانی، هر کس که باشد، بدون استثنا مشمول رحمت عیسی مسیح است و مسیح با هر انسانی، بدون استثنا به نحوی متحد است، ولو خود آن شخص نداند."







